بردیا بردیا ، تا این لحظه: 15 سال و 5 ماه و 5 روز سن داره

دنیای قشنگ بردیا...

سردی این زمستان... با تو گذشت آسان

سردی این زمستان با تو گذشت آسان.... سرخی رویت از من...چراغ خانه از تو... نور شبانه از تو... گرمی و تابش از تو...  شعله سرکش از تو... آتش شب فروزی... رقص کنان بسوزی... شادی جان مایی... سرخی و با صفایی... سردی این زمستان.. با تو گذشت آسان... اتش گرم و روشن... سرخی رویت از من... ( محمود کیاوش) ..................................... بردیای من.... الهی که غم هات بسوزه.... بی حوصلگی ها  و رفتار های اشتباه مامان و بابا بسوزن... شیطونی  که گاهی دور و برت میچرخه بسوزه...  هر هر چی ویروس و باکتری نزدیک تو بیاد بسوزه... حادثه و اتفاق بد بسوزه.... هر چی بدیه بسوزه چر...
28 اسفند 1392

پیشواز نوروز

به نام خدا.... مشغولیم... میخوایم سال  نود و دو رو بدرقه کنیم... اواین خریدها مربوط به بردیاست... راحت باشه  همش میخواد بدو بدو کنه... خوشگل و خوش رنگ باشه... مثل خودش بهاری باشه... خاله عید و برات توضیح دادن که همه جا پر از خوراکیه... عیدی میگیری...خوشت اومد حسابی... بعد ازت میپرسیم که با عیدی هات میخوای چی بخری؟ میگی: ده تا چسب زخم!! موقع خرید یه هو میری توی یه مغازه و یه چیزایی رو نشون میدی میگی: آقا این چنده؟  ممنون! تراوشات ذهنی تو میتونه منو ببره به رویا های قشنگ... مثلا: مامان عروسی من لباس طوری بپوش برقص... خوب.... من بهت پول بدم!( من به خیابان رفتم و فریاد ز دم... فضای خانه کافی نبود) م...
14 اسفند 1392

هزاااااااااار

به نام خدا... اسفند ماهه و ما هم حسابی مشغول... مشغول غبار روبی  و خونه تکونی که البته با .جود بردیاییی که شما باشی  این غبار روبی یه چیزی در حد و اندازه ی  خاک برداری ازمون انرژی میبره... اولین جایی که شروع میکنیم اتاق شماست عزیز دل.... کشوهای دور از دسترس تخت تو..... چقدر خاطره برامون زنده شد پسر.... پتوهای نوزادی که همراه همیشگی مون بود... پاپوش ها... لباس هاس سایز صفر... حتی با تشک چه های تعویض هم کلی خاطره داریم...یادته انگشت شصتت پاتو میخوردی؟؟  یادته پاهاتو با شوق میبردی بالا و گوروپ میکوبوندی زمین و جیک جیک تشک در میومد؟! زود بزرگ شدی پسر.... زوووووووود حالا... طبق محاسبات من امروز  هزااار &nb...
11 اسفند 1392
1